غزلی از حافظ شیرازی
| راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست | آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست | |
| هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود | در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست | |
| ما را ز منع عقل مترسان و می بیار | کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست | |
| از چشم خود بپرس که ما را که میکشد | جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست | |
| او را به چشم پاک توان دید چون هلال | هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست | |
| فرصت شمر طریقه رندی که این نشان | چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست | |
| نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو | حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست |

سخنی زیبا از دکتر شریعتی

داستان ناجی عشق
روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند شادی، غـــم، غرور، عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت پس همه ساکنین جزیره قایقهایشان را مرمت نموده و جزیره را ترک کردند اما عشق مایل بـــــود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت آیا می توانم با تو همسفر شوم.
ثروت گفت خیر نمی توانی من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایــــقــــم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست، عشق گفت: لطفا کمک کن و مرا با خود ببر غرور گفت: نمی توانم، تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق مرا کثیف می کنی. غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدایی حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
پس عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید. ناگهان صدایی مسن گفت: بیا عشق من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام یاریگرش را بپرسد و سریع خود را داخل قایق او انداخت و جزیره را ترک کرد وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رقت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیرمرد بدهکار است چرا که او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم پرسید: او که بود؟ علم پاسخ داد: او زمان است. عشق گفت: زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
یک شعر نغز
من در یکی از وبلاگهایی که بازدید میکردم شعری خوندم که خیلی زیبا بود.گفتم از این شعر در وبلاگم استفاده کنم. امیدوارم شما هم لذت ببرید.
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛
به تبسم ، به تکلف ، به دل آرایی تو ...
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است ...
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست ؛
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛
پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش ...
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود ...
عکس فارغ التحصیلی
سلام و صد سلام خدمت همه دوستان گلم.
من از سال ٨۴ که در رشته کارشناسی روانشناسی کودکان استثنایی فارغ التحصیل شدم خیلی دوست داشتم که عکس فارغ التحصیلی بندازم.منتها این کار جزئ کارهاییه که آدم باید آمادگی صد در صد برای انجامش داشته باشه یا به قول بعضیها تو مودش باشه. در مورد من که درست ۴ سال طول کشید تا تو مود اینکار قرار بگیرم.درست به اندازه یک دوره کارشناسی.اما به هر صورت به خواست خدا و همت یکی از اقوام که مشوق من برای اینکار بودن طلسم عکس فارغ التحصیلی شکست و من در تاریخ ١٠ فروردین امسال ۴ عکس فارغ التصیلی به یاد ماندنی در عکاسی افشین واقع در میدان ولیعصر انداختم. ١۴ فروردین عکسها آماده شد.اما من از اون تاریخ فرصت نکرده بودم پستی در این رابطه بنویسم. در اینجا از همه کسانی که بانی خیر شدن تا این تصمیم به ثمر برسه (به ویژه پرسنل عکاسی افشین) کمال تشکر را دارم. از خداوند بزرگ توفیق روز افزون و کامیابی همه شما عزیزان را مسئلت دارم.ضمنا نمونه عکس فارغ التحصیلی در پروفایل موجوده.
یادم باشد....
| یادم باشد | |
|
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام .... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم
![]() |
|
قوانین آزاده ای
سلام به دوستان خوبم.
امیدوارم تعطیلات نوروز تا به امروز بهتون خوش گذشته باشه و لحظاتی شاد و فرح بخش را هم پیش رو داشته باشید.من به دعوت دوست خوبم فاطمه جان به یک بازی وبلاگی دعوت شدم که قوانینی که بهشون معتقدم بنویسم. از شما دوستان عزیز هم دعوت میکنم که در صورت تمایل در این بازی شرکت کنید.
و اما قوانین من از این قراره:
١- دروغ کلید خانه بدیهاست. چون انسانی که به راحتی و به قولی مثل آب خوردن دروغ میگه به همون راحتی میتونه مرتکب سایر گناهان کبیره و صغیره دیگه هم بشه و وقتی انسانی صداقت را پیشه خودش کرد مسلما گرد گناهان دیگر هم نمیگرده.
٢- از اونجایی که خداوند از روح خود در وجود انسان دمیده پس اصولا انسان بد وجود نداره و آنچه که بدی و خوبی را از هم متمایز میکنه و تفاوت آدما را نشون میده توانایی اونها در حفظ کردن این روح خداییه.مسلما کسانی که بیشترین توانایی رو در این زمینه دارن بهترین انسانها هستن و کسی کمترین حد توانایی رو دارن شخصی است که از کمترین میزان خوبی و فضایل برخورداره.
٣-گذشت و ایثار انسانهای بزرگ اگه به صورت کتاب به رشته تحریر در بیاد هرگز گذر زمان اون رو کهنه نمیکنه و گنجیه که هرگز نابودی و نقصان نمیپذیره.
۴-تجسم و تفکر در زمینه اهدافمون میتونه ما رو به هدف مورد نظر برسونه.چون با تجسم و تفکر در زمینه اهدافمون انگیزه بیشتری در زمینه تلاش برای نیل به اون هدف پیدا میکنیم و در نهایت اون هدف در دسترس ماست. این همون چیزیه که دکتر آزمندیان ازش به تکنولوژی فکر تعبیر کردند.
اینها قوانین من بود .خوشحال میشم نظراتتونو راجع به قوانینم بدونم.
بهار
بهار یک نقطه دارد. نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد.


